تبلیغات
˙•▪●* وبلاگ طلایی *●▪•˙
 
˙•▪●* وبلاگ طلایی *●▪•˙
˙•▪●* آموزنده --- دانلود --- عکس --- سرگرمی *●▪•˙
پنجشنبه 20 دی 1397 :: نویسنده : حامد
یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن.پسر کوچولو یه سری تیله و دختر چندتایی شیرینی داشت.

پسر گفت: من همه ی تیله هامو بهت میدم و تو هم همه ی شیرینی هاتو به من بده!

دختر قبول کرد اما پسر بزرگترین و زیباترین تیله رو یواشکی برداشت و بقیه ی تیله ها رو به دختر داد.

دختر کوچولو هونجور که قول داده بود تمام شیرینی هاشو به پسر داده بود.

اون شب دختر کوچولو خوابید و تمام شب خواب بازی با تیله های رنگارنگ رو دید...

اما پسر کوچولو تمام شب نتونست بخوابه و به این فکر میکرد که حتما دخترک هم یه خورده از شیرینی هاشو قایم کرده و همه رو بهش نداده!


عذاب مال کسی است که صادق نیست و آرامش از آن کسانی است که صادقند.






نوع مطلب : خواندنی و دیدنی های جالب!، 
برچسب ها : داستانهای کوتاه، جذاب و خواندنی، لذت صداقت،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 16 دی 1397 :: نویسنده : حامد
گویند که در زمانه ای نه چندان قدیم روزی پسری به خانه آمد و به مادر خود گفت:

ای مادر عزیزتر از جان! مرا دریاب که الان روح از کالبدم پر میکشد! 

پس مادر آنچنان که رسم مادران است فرزند را به سینه بکوفت که چه شده ای گل پسرکم؟؟ 

پسر نگاهی به مادر بکرد و همی گفت: اگرچه حیا مانع میشود اما به تو می گویم.امروز در محله مان چشمم برای اولین بار به دختر همسایه افتاد و نگاه اول همان و عشق همان!   پس اینک ای مادر بزرگوار؛ از تو خواهم که به خانه ی آنها روی و او را به نکاح من درآوری که دیگر بیش از این تاب دوری از او در من نیست! 

مادر نگاهی از سر دلسوزی به پسر انداخت و گفت: دلبرکم، من که حرفی ندارم و بسی خوشحالم که تو از همان ابتدای راه بجای ولنگاری و الافی، راه حیا و ازدواج کردن در پیش گرفتی اما بهتر است که لختی درنگ نمایی که اینگونه عشق ها شعله ای دارند و زود خاموش میشوند و اگر هم بشاید دیری نپاید! 

پس پسر نگاهی غمگینانه و شرمگونه بر مادر انداخت و گفت: مادرجان! یا حال برو و یا دیگر زن نخواهم؛ که ترسم این ماه تابان از دست من برود و عشق او وجودم را بسوزاند.  

پس مادر که پسر خود را دوست همی داشت چارقد خویش به سر کرد و به خانه ی همسایه رفت.در آنجا چشمش به سه دختر خورد که یکی از یکی زیباتر.همان دم به پسر خویش پیامک بزد که یا بنی! در این منطقه که تو ما را فرستادی نه یک ماه، که سه ماه در پشت ابرند و یکی از یکی ماه تر! بگو که کدام ماه چشم تو را بر گرفته؟! 

پس پسر نیز پیامک بزد که یا مادر! آن ماه که خالی در گونه ی چپش بدارد! 

مادر نیم نگاهی به ماه ها بنمود و دوباره پیامک زد که ای پسر! این ماهان همه خال دارند! 

پسر پیامکی بزد که یا مادر! آن ماه من خالش کمی بزرگتر باشد از خال بقیه ی ماهان! 

مادر پیامک بداد که یا بنی! من چشمهایم خوب نبیند که خال کدام بزرگتر است. 

پسر پیامکی بزد که ای مادر! همان ماهی که مویش قهوه ای باشد! 

مادر پاسخش بداد که ای فرزند! این ماهان موهایشان یکرنگ است! 

پسر این بار با عصبانیت پیامکی داد که ای مادر! آن دو ماه کوفتی دیگر موهایشان مشکی است و این دگر قهوه ای! آخر مادرجان تو که چشمهایت خوب نمیبیند عینکی برای خود ابتیاع کن! حال عیبی ندارد ای مادر عزیز.نشان دیگر به تو بدهم.ببین روی بازوی کدامشان ماه گرفتگی دارد.ماه من همان است! 

مادر پیامکی داد که یا فرزند! من در این معرکه بازوی دختر مردم را چگونه ببینم؟! 

پسر پیامک بداد که ای مادرجان، تو که مرا کشتی! به آن ماهان بنگر، اگر لباس نازکی بر تن دارند، ماه من روی سینه ی چپش نیز خالی باشد و به خدا که آن دو ماه دیگر این خال را ندارند!!  

مادر کمی دقت بفرمود و با خوشحالی فریادی در دل بزد و پیامکی برای فرزند خود ارسال کرد که احسنت بر تو ای شیر پاک خورده! خوب گفتی و یافتم ماه تو را! همان طور که گفتی هست. 

هنوز پسر پیامکی نفرستاده بود که مادر لختی درنگ کرده   و سپس سریع شماره ی پسر را بگرفت که:

لندهور بیشعور!! خاک بر سر بی حیایت کنند! شیر خشکهایی که بر حلق کوفتی ات ریختم حرامت باد!! فلان فلان شده ی بی حیای بی....... 


و البته ما در این داستان قصدمان این بود که پسران امروز حیا بیاموزند از پسران دیروز
 که الحمدلله به قصدمان هم رسیدیم!!





نوع مطلب : مطالب طنز!، 
برچسب ها : مطالب طنز، خنده دار، داستانهای بامزه، کوتاه و خواندنی، ازدواج آسان!!،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 13 دی 1397 :: نویسنده : حامد
جوونی با چاقو وارد مسجدی شد و بلند میگفت: بین شما کسی هست که مسلمون باشه؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه میکردن و سکوت تو مسجد حاکم شد...

بالاخره پیرمردی از جا بلند شد و گفت من مسلمونم!

جوون به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا! پیرمرد به دنبال جوون به راه افتاد و با هم از مسجد دور شدن... بعد از مدتی پیاده روی جوون با اشاره به گله ای از گوسفندها به پیرمرد گفت که اینها برای من هستن و من میخوام اینها رو قربانی کنم و بین فقرا پخش کنم و برای همین احتیاج به کمک دارم!

پیرمرد و جوون هر دو مشغول قربانی کردن شدن... پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوون گفت که برای گرفتن کمک بیشتر به مسجد برگرده و شخص دیگه ای رو هم با خودش بیاره.
جوون با چاقوی خونی وارد مسجد شد و گفت مسلمون دیگه ای هم در بین شما هست؟!

افراد حاضر در مسجد گمون کردن که جوون پیرمرد رو به قتل رسوند و نگاهشونو به پیش نماز مسجد دوختن!

پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت: چرا به من نگاه میکنین؟! به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خوندن کسی مسلمون نمیشه...!!


.....
...
..
.






نوع مطلب : خواندنی و دیدنی های جالب!، 
برچسب ها : به عیسی مسیح قسم!، مسلمون، قربانی، حکایات شیرین، داستانهای طنز و با معنا، زود قضاوت نکنیم، اندکی صبر!،
لینک های مرتبط :


جمعه 30 آذر 1397 :: نویسنده : حامد
هردم از این بام بری میرسد   تازه تر از تازه تری میرسد!

اینایی که میگمو از خودم در نیاوردم، بلکه از موج رادیو جوان ردیف 88:30 مگاهرتز که رادیوی وطن خودمونه شنیدم؛ نه رادیوی بیگانه!

خودم اول فک میکردم شاید برنامه ی طنزی چیزی باشه اما دیدم نه، خیلی هم جدیه و خبر داره تو برنامه ی جوان ایرانی سلام پخش میشه!
موضوع برنامه این بود که چه نامردی ها و چه دزدی هایی داره تو صنف و کار شما انجام میشه و شما بخاطر موقعیت شغلیتون و اینکه شاید کارتون رو از دست بدین و با اینکه میدونین اینکار داره انجام میشه، نمیتونین به جایی اعلام کنین تا جلوشونو بگیرن! بیاین تو برنامه ی ما و بدون معرفی خودتون زنگ بزنین تا ما صدای شما رو پخش کنیم و به گوش مسئولین برسونیم!

من چنتای آخری رو که شنیدم اینا بودن، قبلیاشو نشنیدم ولی خیلی تاسف خوردم که همچین کارهایی میشه و باز هم مسئولین نظاره گر بودن فقط!!

یکی زنگ زده بود اینطوری میگفت :  من کارمند سازمان استاندارد هستم.ماها رو برای تایید استاندارد بودن کالا میفرستن به چنتا از این کارخونه ها در صنایع مختلف که با بررسی کالای تولیدی اونها، تاییدشون کنیم و مهر استاندارد رو برای کالاشون مجاز کنیم.اما حقوق ما رو همون صاحب کارخونه ای باید بده که ما باید کالاشو تایید کنیم!! من و امثال من هم بخاطر اینکه حقوقمونو از صاحب کارخونه باید بگیریم و سازمان استاندارد حقوقی به ما نمیده، مجبور میشیم برای کالاهای تولیدیشون ( در هر زمینه ای که باشه مثل خوراک،پوشاک،صنعتهای مختلف و ... ) هرچند اصلا استاندارد هم نیست ، زدن مهر استاندارد رو تایید کنیم براشون تا اونها هم مارو اذیت نکنن و حقومونو بهمون بدن.

یکی دیگه میگفت :  من کارمند و مسئول فروش یه شرکت تولید دارو هستم.بعضی وقتها داروهای ما تو داروخونه ها به هر دلیلی میمونه و به فروش نمیرسه. زمانیکه به تاریخ انقضای داروها مون نزدیک میشیم و همچنان میبینیم که داروها به فروش نرفتن، با چنتا از این دکترها ( همه نه ها، بعضیها! ) ملاقاتی انجام میدیم مبنی بر اینکه اگر این چنتا عنوان داروی ما رو که هنوز به فروش نرفتن رو بیارن تو نسخه ی مریضها، شرکت ما در ازای فروش اون داروها از داروخونه ها پورسانت خوبی رو برای اونها در نظر میگیره.  دکترها هم اون داروها رو برای رسیدن به پورسانت میارن تو نسخه ی مریضشون.
حالا مریض یا بهش احتیاج داشته باشه یا نداشته باشه.مثل اینکه شما معده درد دارین و یکی از چنتا قلم داروی شما داروی کلیه باشه!!

جدیدا هم که کاشف به عمل اومد دوتا از برندهای معروف تولید پفک در ایران از غذای دام برای تهیه ی پفک و پفیلاشون استفاده میکردن!! چنتا برند معروف مگه داریم تو ایران برای تولید پفک؟! سر و تهشو بزنی میخاد 4 پنج تا برند باشه.وقتی دوتاش بیاد این کارو بکنه ینی تقریبا میشه نصف تولیدات پفک و پفیلا در ایران!!! که با غذای دام تهیه میشده و به خورد ماها میدادن! تهش چی میشه؟! یا میگن نه بابا اینجوریا نبوده، ما جلوشونو زودتر گرفتیم! یا میگن چند تومن در ازای چند میلیارد درآمد این کارشون جریمشون کردیم و سه بار بهشون گفتیم بد  بد  بد!!

....
..
.

خدایا چی میگفتن؟!! ینی خیلی نامردن! خیلی پست و بی وجدان هستن! من فقط یه سوال دارم از این دوستان مسئول!
شما تو این مملکت زندگی نمیکنین و از این وسیله ها استفاده نمیکنین و احیانا دکتر نمیرین؟! چطور خیالتون راحته و شب سر راحت زمین میزارین در حالیکه همچین افرادی دارن به یه ملت خیانت میکنن؟! ینی شماها هیچوقت گیر این آدمها و کارهاشون نمیفتین؟! کسی که با یه ملت اینکارو میکنه، مطمئن باش با تو یه نفر و خونوادت هم به راحتی همین کارو میکنه! چرا آخه چرا؟! چرا شماهایی که سمتی دارین و با تشکیلاتتون میتونین جلوشون بایستین از لحاظ قانونی، اینکارو انجام نمیدین؟!
آهان فهمیدم! ای بابا ول کن! سری که درد نمیکنه رو دستمال نمیبندن! بزار یه لقمه حقوق چند میلیونیمون رو بی دردسر بگیریم و بریم خونمون دیگه... تو اداره هم کارهای مهمتر مثل چک کردن تلگرام و اینستاگرام و جواب ارباب رجوع که برو فردا بیا رو داریم... بعدشم باید برنامه ریزی کنیم برا انتخابات و پیشرفت کاری در سال بعد!! دیگه وقتی نمیمونه برا این چیزا...

اصلا شماها چی میگین؟؟! اینا همش شایعه هست!






نوع مطلب : حرفهای دلم...، 
برچسب ها : حرفهای دلم، اخبار رادیو جوان، حقیقتهای تلخ در ایران، ساخت پفک با غذای دام، فروش داروها در ایران،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 237 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • تاریخ تولد وبلاگ : پنجشنبه 13 فروردین ماه سال 1388


  • Trust Rank for giltblog.mihanblog.com - 1.08
    Future Google PR for giltblog.mihanblog.com - 4.03