تبلیغات
˙•▪●* وبلاگ طلایی *●▪•˙ - خطاب به اونایی که هرسال میرن مکه کربلا!!
 
˙•▪●* وبلاگ طلایی *●▪•˙
˙•▪●* آموزنده --- دانلود --- عکس --- سرگرمی *●▪•˙
سه شنبه 4 خرداد 1395 :: نویسنده : حامد
آورده اند که روزی یکی از بزرگان به سفر حج میرفت که نامش عبدالجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت.چون به کوفه رسید قافله دو سه روزی از حرکت باز ایستاد.عبدالجبار برای تفریح و سیاحت گرد محله های کوفه بر آمد.از قضا به خرابه ای رسید و زنی را دیدImage result for ‫کمک به همنوع‬‎ که در خرابه می گردد و چیزی می جوید.در گوشه ای مرغکی مردار افتاده بود؛ آن را به زیر لباس کشید و رفت... عبدالجبار با خود گفت بی گمان این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان می دارد.در پی زن رفت تا از حالش باخبر شود.چون زن به در خانه رسید کودکان دور او را گرفتند که ای مادر! برایمان چه آوردی؟! از گرسنگی هلاک شدیم! زن گفت: عزیزان من! غم مخورید که برایتان مرغکی آورده ام و هم اکنون آن را برایتان بریان میکنم.عبدالجبار که این را شنید گریست و از همسایگانش احوال وی را پرسید.گفتند سیده ای است، زن عبدالله ابن زیاد علوی که شوهرش را حجاج ملعون کشته است.او کودکان یتیم دارد و بزرگواری خاندان رسالت نمی گذارد که از کسی چیزی طلب کند.عبدالجبار با خود گفت: اگر حج میخواهی اینجاست! بی درنگ آن هزار دینار را از کمر باز و به آن زن داد و آن سال را در کوفه ماند و به سقایی مشغول شد.هنگامی که حاجیان از مکه بازگشتند وی به پیشواز آنان رفت..مردی در پیش قافله بر شتری نشسته بود و می آمد.چون چشمش بر عبدالجبار افتاد خود را از شتر به زیر انداخت و گفت: ای جوانمرد! از آن روزی که در سرزمین عرفات ده هزار دینار به من وام داده ای، تو را می جویم! اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان! عبدالجبار دینارها را گرفت و حیران از این ماجرا ماند و خواست که حقیقت حال را از آن مرد بپرسد که وی به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد... در این هنگامی ندایی شنید که ای عبدالجبار! هزار دینارت را ده هزار دینار دادیم و فرشته ای به صورت تو آفریدیم که برایت حج گذارد و تا زنده باشی هرسال حجی در پرونده ی اعمالت می نویسیم تا بدانی که هیچ نیکوکاریی به درگاه ما تباه نمی گردد.

شماهایی که افتخارتون اینه که هرسال یا چند وقت در میون میرین سفر مکه و کربلا و ....
حج و زیارت و عبادت واقعی تو محلتونه! تو شهرتونه... یکم چشماتونو باز کنین... به قول قدیمیا که گفتن:
چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است.




نوع مطلب : داستانهای واقعی، 
برچسب ها : کمک به هم نوع، حج، مکه رفتن، داستانهای واقعی، حج واقعی، سفر مکه رفتن عبدالجبار، داستان عبرت آموز،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 08:35 ق.ظ
Hey I know this is off topic but I was wondering if you knew of any widgets I could add to
my blog that automatically tweet my newest twitter updates.
I've been looking for a plug-in like this for quite
some time and was hoping maybe you would have some experience with
something like this. Please let me know if you run into anything.
I truly enjoy reading your blog and I look forward to your new
updates.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • تاریخ تولد وبلاگ : پنجشنبه 13 فروردین ماه سال 1388


  • Trust Rank for giltblog.mihanblog.com - 1.08
    Future Google PR for giltblog.mihanblog.com - 4.03